حرفهایی برای گفتن http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com 2020-05-27T07:35:43+01:00 text/html 2015-06-21T14:35:18+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan همین و بس http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/221 <font style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" size="7">خدا .........<br>همین و بس<br></font> text/html 2015-02-05T22:03:12+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan هر لحظه http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/219 <font size="6"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است</span></font> <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><font size="6">و کسی چه میداند؟! شاید که واپسین لحظه باشد….!</font></p> text/html 2014-12-11T12:40:03+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan کودکی که از تاریکی می‌ترسد http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/218 <p style="text-align: right; -webkit-tap-highlight-color: rgba(0, 0, 0, 0); margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-stretch: inherit; line-height: 1.9; vertical-align: baseline;"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="6">کودکی که از تاریکی می‌ترسد را می‌توان بخشید .</font></p><p style="text-align: right; -webkit-tap-highlight-color: rgba(0, 0, 0, 0); margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-stretch: inherit; line-height: 1.9; vertical-align: baseline;"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="6">تراژدی زندگی زمانیست که مردی از روشنایی بترسد . . .</font></p> text/html 2014-11-28T14:27:37+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan هنگامی که در زندگی اوج میگیری http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/215 <div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" class="sms have-sender"> <p><font size="6">هنگامی که در زندگی اوج میگیری</font></p> <p><font size="6">دوستانت می فهمند تو <span style="color: rgb(255, 102, 0);">چه کسی بودی</span></font></p> <p><font size="6">اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری</font></p> <p><font size="6">آنوقت تو میفهمی که دوستانت <span style="color: rgb(153, 102, 51);">چه کسانی بودند</span> . . .</font></p> </div> text/html 2014-11-26T20:16:25+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan اگر رویاهات رو نسازی http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/214 <span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif; font-size: xx-large; line-height: 19.7600002288818px; text-align: center; background-color: rgb(250, 250, 250);">اگر رویاهات رو نسازی</span><span style="line-height: 19.7600002288818px; text-align: center; background-color: rgb(250, 250, 250);"><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="6">&nbsp;، یه نفر استخدامت می‌کنه تا رویاهای اونو بسازی . . .</font></span> text/html 2014-11-20T14:57:44+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan انسان ها http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/213 <div class="sms have-sender"> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="6">انسان ها</font></p> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="6">به نسـبت هر ظرفیتی که برای کسب تجربه دارند <font color="#CC0000">عاقلند</font></font></p> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="6">نه به نسبت تجاربی که اندوخته اند . . .</font></p> </div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="6"> </font> text/html 2014-11-14T09:26:16+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan باز هم بلند شو http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/212 <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="6">باز هم بلند شو ، ایستادن کسی که زمینش زده اند</font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="6"> از کسی که به زور سر پایش نگه داشته اند زیباتر است . . </font> text/html 2014-11-09T09:04:28+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan آرتور شوپنهاور http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/211 <div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" class="sms have-sender"> <p><font size="5">تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند :</font></p> <p><font size="5">اول ، مورد<span style="color: rgb(204, 0, 0);"> تمسخر</span> واقع شده‌اند .</font></p> <p><font size="5">دوم ، به شدت با آنها <span style="color: rgb(255, 204, 51);">مخالفت</span> شده است .</font></p> <p><font size="5">سوم ، به عنوان یک چیز <span style="color: rgb(51, 255, 51);">بدیهی</span> پذیرفته شده‌اند .</font></p> <p><font size="5">(آرتور شوپنهاور)</font></p> </div> text/html 2014-11-08T08:52:07+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan امید یعنی http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/210 <div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" class="sms have-sender"> <p><font size="6"><span style="color: rgb(51, 255, 51);">امید</span> یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد</font></p> <p><font size="6"><span style="color: rgb(102, 51, 102);">ایمان</span> یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد</font></p> <p><font size="6"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">شجاعت</span> یعنی اینکه باعث شویم چیزی اتفاق بیفتد . . .</font></p> </div> text/html 2014-11-07T13:55:33+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan حرف های 5 دقیقه(رضا ایزانلو) http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/209 <div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">-مامان:اقای دکتر ایشاا...مرخصه دیگ؟؟؟</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">من فقط چشم دوخته بودم به لبای دکتر و رو تخت که ملافه سفیدی داشت و نرم بود &nbsp;تیکه داده بودم به دوتا بالشت اخه هنوز درست نمیتونستم رو پام وایستم چون تازه یه هفته از عمل گذشته بود عمل سختی بود. من 3 ساعت تو اتاق عمل بیهوش بودم.هنوز جای بخیه هام درد میکرد و اصلا روبه راه نبودم هنوز یکم سرم درد میکرد.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">که دیدم یهو دکتر با لحن شوخی گفت:اره.اقا سامان دیگ حالش خوب شده ببریدش خونه پیش ابجیاش!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">اشک تو چشای مامانم جمع شده بود یه خوشحالی با حال داشت تو چشاش موج میزد.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">-مامان:سامان &nbsp;پاشو لباساتو بپوش الان بابا میاد دنبالمون که بریم خونه.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">لباسامو پوشیدمو تا پایین پله ها مامانم زیر بغلمو گرفت و اروم منو از پله های رنگ و رو رفته میاورد پایین که یه دفعه:</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">-مامان:سامان چی شد؟سامان جان!!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">-مامان داره حالم بد میشه.&nbsp;</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">مثل همون موقعی ک مریض بودم شروع کردم به استفراغ مامانم منو یه گوشه نشوند و تیز رفت پیش دکتر.نفهمیدم چی به هم گفتن اما وقتی مامانمو دیدم برق چشاش رفته بود و تا منو دید یهو خندید و گفت:بریم بخاطر اثر داروهاس خوب میشه.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">دم در نگهبانی بابام اومد و بغلم کرد و با دستای زبر و زمختش صورتمو تو دستاش گرفت و چسبوند به لباش و تا میتونست بوسم کرد. هیچوقت اینقد بابامو خوشحال ندیده بودم.بعد رفت سمت مامانم و &nbsp;وسایلو ازش گرفت و کنار جاده یه ماشین گرفت.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">تا برسیم خونه حدود2 ساعت تو راه بودیم. من بین مامان بابام &nbsp;نشسته بودم و اونا نوبتی انگار که &nbsp;نذریه هی بوس میکردن &nbsp;ودست رو سر کچل شده ام &nbsp;میکشیدن.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">وقتی رسیدیم سر کوچه همه چیز برام تازه بود.من 30روز بود که خونه رو ندیده بودم.همه چیز یه رنگ دیگ بود.وقتی رسیدم دم در و در باز شد 3 تا فرشته اومدن و دورم چرخیدن و &nbsp;بغلم کردن وبا بوساشون سر تا پامو خیس کردن.ابجیام خیلی خوشحال بودن که تک داداششون بالاخره بعد از3تا عمل تو یه ماه برگشته خونه!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">همه شاد بودیم اما مامانم هنوز تو فکر بود.صبح ها بابامو بیدار میکرد تا بره برام کله پاچه بیاره و عصر ها هم خودش برام عصاره ماهیچه و سبزیجات درست میکرد.روز قبل ماه رمضون بود که بابام بایه گوسفند قهوه ای رنگ چاق و چله از در اومد تو حیاط.من خیلی خوشحال شدم وتا شب باهاش بازی کردم وقتی شب شد بابام که خودش وارد بود دست به چاقو شد و گوسفند رو زد زمین.یه قطره از خونشم زد به پیشونیه من میگفت شوئون داره.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">شب زمستون بود و هوا سرد.من دم در خونه نشسته بودم زیر پتو. داشتم &nbsp;اتیش تو حیاط رو نگاه میکردم و لذت میبردم.ابجیام مدام برام سیخ به سیخ دنده و جیگر میاوردن معده ام دیگ داشت ارور میداد.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">داییم اونشب اومد خونمون وبا شیکم بزرگش بغلم کردو مثل یه دایی بوسم کردو گفت:ایول مرد کم کم دیگه باید برات بریم خواستگاری.منم که بچه!گفتم دایی بی زحمت 3 تا!دیدم داییم مث کاپوت پیکان داره میلرزه از خنده . نفهمیدم چرا.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">اونشب عالی بود. موقع خوابیدن رفتم بغل بابام و کنارش دراز کشیدم تو رخت خواب.عادت داشت دستشو میذاشت زیر سرم.هر وقت پیشش میخوابیدم بالشت برام بی معنا بود حتی اگه از پر قو باشه.دستمو انداختم رو شونه هاش و شروع کردم به گریه کردن.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">با صدای هق هق و گرفته پرسیدم ازش:بابا اخه چرا من ؟!چرا خدا این کارو بامن کرد؟!چرا کاری کرد که از 3 جا عمل بشم؟!مگ خدا دوسم نداره؟!اخه من تو این سن و سال چه گناهی کردم؟!نمیدونم چرا ولی صدای بابام تغییر کرد اینگار داشت یه چیزی رو قورت میداد.نمیدونستم چیه ولی بهش میگفتن بغض!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">با صدای لرزونی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:سامان پسرم این چیزا واسه همه اتفاق میفته.تازه کی گفته خدا دوست نداره؟!!!اتفاقا خیلی دوست داشته از اتاق عمل زنده کشیدت بیرون!دوستت داره که منو داری!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">یهو روشو کرد اونطرف و دیگ بهم نگاه نکرد.فک کنم نتوسته بود قورتش بده.من رفتم اتاقم وخوابیدم.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">صبح &nbsp;بعد از خوردن &nbsp;کله پاچه همون گوسفنده داشتم میرفتم بیرون که یهو دوباره حالم بد سد و یه گوشه حیاط شروع کردم به بالا اوردن.مامانم ایدفعه هول نشد و نگرانی قبلی رو نداشت.بابام عصبی شد یه لحظه کلی بدوبیراه به بیمارستان و دکتر داد و گفت یکی بره بهش زنگ بزنه بگه چرا سامان اینطور شده؟؟؟</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">مامانم رفت گوشیو برداشت و بعد از چند دیقه برگشت وگفت دکترگفته مشکلی نیس احتمالا از خوراکه!مامانم &nbsp;فقط &nbsp;مدام داشت روز ها رو حساب میکرد.و پرسید امروز روز چندمه که بابام جواب داد روز بیستم چطور مگه؟مامانم هول هولکی گفت هیچی هیچی فقط میخواستم بدونم.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">وقتی گوشی رو چک کردم دیدم مامانم اصلا به کسی زنگ نزده!!گیج شده بودم و هیچی برام مشخص نبود!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">هر روز که میگذشت من حالم بدتر میشد.سردردام دوباره داشت شروع میشد هرروز شدید تر از روز قبل وبابام هر روز ناراحت تر و ونگرانتر اما مامانم فقط صبر میکرد.نمیدونم اما منتظر یه چیزی بود.یه زمان!!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">4روز مونده بود به شب قدر که من وسط خونه یهو از هوش رفتم.وقتی چشمام رو باز کردم بدترین کابوسمو دیدم.بیمارستان!!!!!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">نه!!! دوباره نه...!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">-مامان من چرا اینجام؟ دوباره.....</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">مامانم جواب داد سامان پسرم قربونت برم دیگ وقتش شده بود.نپرسیدم وقت چی؟ ترسیده بودم و تنها چیزی که جلوی نفس نفس زدنم رو می گرفت گرمی دستای مامانم بود.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">چند روزبعدصبحونه بهم ندادن ویه قرص دادن بهم با یه لباس که فقط یه جا رو یادم مینداخت.رو تخت بردنم بیرون رسیدم پشت در اتاق عمل وقتی به زور با سواد دوم ابتداییم تونستم بر چسب اتاق عمل رو بخونم از تخت پریدم پایین وبه قصد فرار تو سالن دویدم که یهو خود دکتر فرزان بغلم کرد و با صدای ارومش گفت سامان چی شده؟</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">منم با صدای لرزون گفتم اونا میخوان دوباره سر و شکمم رو باز کنن . من میترسم اقا دکتر!!دکتر گفت مگه ازمن بدت میاد؟منو تو که با هم دوستیم.و منو برد تو اتاق عمل ودرازم کرد رو تخت وقتی پرستار میخواست دعای دور گردنمو باز کنه دکتر با یه لحن دعوا گفت چیکار داری میکنی؟؟این دعا از اقا سامان داره مراقبت میکنه برو کنار اصلا منو سامان با هم قول و قرار داریم که تا چند ساعت بخوابه ومن مراقبش باشم که کسی اذیتش نکنه!مگه نه سامان؟!منم گفتم بله و یه ماسک اومد رو دهنم و....</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">چشمام به زور باز میشد.یکی هی صدام میزد سامان صدامو میشنوی؟ و اروم به صورتم چک میزد.من زور و توان نداشتنم که جواب بدم.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">هی صدا میزد سامان!سامان بیدار شو!بالاخره با کلی زحمت تونستم بگم:ها؟چیه؟که دیگ ولم کرد.دکتر بیهوشی بود میخواست ببینه سالمم یا نه.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">دوباره رفتم تو هپروت.وقتی بیدار شدم ابجی و بابام بالا سرم بودن.هنوز بوی اتاق عمل تو تنم بود و منگ بودم.اما با اونهمه میتونستم خیلی اسون لبخند اروم مامانمو بفهمم.لبخندی با ارامش رو لباش جا خشک کرده بود.اون شبی که عمل شدم شب 22 رمضون بود و دکتر ساعت1 نصف شب برای عمل من اومده بود. بعد از 12سال امشب تازه راز 5 دقیقه صحبتای بالا پله ها رو فهمیدم!!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">مامان:دکتر سامان دوباره بالا اورده وحاش خراب شده!!!اونکه 3 بار عمل شده!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">دکتر:طبیعیه!تو فک کردی که سامان حالش خوب شده!؟؟نه!!اون 3باره که پشت سر هم عمل شده بدنش دیگ دووم نداره. اینبار اگه عمل بشه زیر عمل تموم میکنه!ببرش خونه و 1ماه حسابی بهش رسیدگی کن. وسر 30 روز بیارش برای عمل. من تازه فهمیدم مامانم چیکار کرده با خودش و قلبش!!حتی به بابام هم چیزی نگفته بود چون میدونست فقط یه مادر میتونه زیر بار همچین حقیقتی طاقت بیاره!!ازخوش گذشت که یه خونواده شاد باشه.که من شاد باشم و خوب شم اما خودش تو اوج نگرانی!!!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">نه هنوز هم نمیتونم بفهمم مامانم چیکار کرده.فقط یه مادر دیگ میتونه درکش کنه.</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">الحق که بهشت زیر پاته مامان!!!!</font></div><div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-weight: bold;"><font size="3">&nbsp; &nbsp;&nbsp;</font></div> text/html 2014-11-07T13:29:47+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan ابراز یک کلمه دلگرم کننده http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/208 <div style="text-align: right;"><font size="6"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: rgb(102, 255, 153);">ابراز یک کلمه دلگرم کننده</span> به فردی <span style="color: rgb(255, 204, 51);">درمانده</span> ، ارزشش بیشتر از ساعتها تعریف و تمجید <span style="color: rgb(153, 102, 51);">بعد از کامیابی</span> اوست</span></font></div> text/html 2014-11-07T13:23:48+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan قضاوت http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/207 <font size="6"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">همیشه به نحوی&nbsp; درباره آدمها قضاوت کنید که اگر روزی خلافش به شما ثابت شد شرمنده خودتان نباشید !</span></font> text/html 2014-10-25T06:48:12+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan سعی برای بهتر بودن http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/205 <FONT size=5 face=arial,helvetica,sans-serif><FONT size=6 face=arial,helvetica,sans-serif>سعی برای بهتر بودن ، بهتر از این است که وانمود کنی که بهترینی</FONT> </FONT> text/html 2014-10-20T21:28:49+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan گاهی وقتا لازمه مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/204 <div class="sms have-sender"> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">گاهی وقتا لازمه مثل یک <font color="#CC0000">رهبر ارکستر</font> رفتار کنیم :</font></p> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">به همه پشت کنیم و مشغول کار خودمون باشیم</font></p> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">چون درست بعد از اینکه کارمون تموم شد ، همه ی اون کسانی که بهشون پشت کرده بودیم</font></p> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">مجبورن بلند بشن و تشویقمون کنن . . .</font></p> </div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5"> </font> text/html 2014-10-20T21:20:05+01:00 harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com milad tarvan شجاعت همیشه غُرش نمیکند ! http://harfhaeebarayegoftan.mihanblog.com/post/202 <div class="sms have-sender"> <p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">شجاعت همیشه غُرش نمیکند !</font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5"> </font><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">گاهی شجاعت صدایی خاموش است در انتهای روز که می گوید :</font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5"> </font><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="5">فردا دوباره “سعی” خواهـم کرد.</font></p> </div>