تبلیغات
حرفهایی برای گفتن - حرف های 5 دقیقه(رضا ایزانلو)
 
حرفهایی برای گفتن
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : milad tarvan
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-مامان:اقای دکتر ایشاا...مرخصه دیگ؟؟؟
من فقط چشم دوخته بودم به لبای دکتر و رو تخت که ملافه سفیدی داشت و نرم بود  تیکه داده بودم به دوتا بالشت اخه هنوز درست نمیتونستم رو پام وایستم چون تازه یه هفته از عمل گذشته بود عمل سختی بود. من 3 ساعت تو اتاق عمل بیهوش بودم.هنوز جای بخیه هام درد میکرد و اصلا روبه راه نبودم هنوز یکم سرم درد میکرد.
که دیدم یهو دکتر با لحن شوخی گفت:اره.اقا سامان دیگ حالش خوب شده ببریدش خونه پیش ابجیاش!
اشک تو چشای مامانم جمع شده بود یه خوشحالی با حال داشت تو چشاش موج میزد.
-مامان:سامان  پاشو لباساتو بپوش الان بابا میاد دنبالمون که بریم خونه.
لباسامو پوشیدمو تا پایین پله ها مامانم زیر بغلمو گرفت و اروم منو از پله های رنگ و رو رفته میاورد پایین که یه دفعه:
-مامان:سامان چی شد؟سامان جان!!
-مامان داره حالم بد میشه. 
مثل همون موقعی ک مریض بودم شروع کردم به استفراغ مامانم منو یه گوشه نشوند و تیز رفت پیش دکتر.نفهمیدم چی به هم گفتن اما وقتی مامانمو دیدم برق چشاش رفته بود و تا منو دید یهو خندید و گفت:بریم بخاطر اثر داروهاس خوب میشه.
دم در نگهبانی بابام اومد و بغلم کرد و با دستای زبر و زمختش صورتمو تو دستاش گرفت و چسبوند به لباش و تا میتونست بوسم کرد. هیچوقت اینقد بابامو خوشحال ندیده بودم.بعد رفت سمت مامانم و  وسایلو ازش گرفت و کنار جاده یه ماشین گرفت.
تا برسیم خونه حدود2 ساعت تو راه بودیم. من بین مامان بابام  نشسته بودم و اونا نوبتی انگار که  نذریه هی بوس میکردن  ودست رو سر کچل شده ام  میکشیدن.
وقتی رسیدیم سر کوچه همه چیز برام تازه بود.من 30روز بود که خونه رو ندیده بودم.همه چیز یه رنگ دیگ بود.وقتی رسیدم دم در و در باز شد 3 تا فرشته اومدن و دورم چرخیدن و  بغلم کردن وبا بوساشون سر تا پامو خیس کردن.ابجیام خیلی خوشحال بودن که تک داداششون بالاخره بعد از3تا عمل تو یه ماه برگشته خونه!
همه شاد بودیم اما مامانم هنوز تو فکر بود.صبح ها بابامو بیدار میکرد تا بره برام کله پاچه بیاره و عصر ها هم خودش برام عصاره ماهیچه و سبزیجات درست میکرد.روز قبل ماه رمضون بود که بابام بایه گوسفند قهوه ای رنگ چاق و چله از در اومد تو حیاط.من خیلی خوشحال شدم وتا شب باهاش بازی کردم وقتی شب شد بابام که خودش وارد بود دست به چاقو شد و گوسفند رو زد زمین.یه قطره از خونشم زد به پیشونیه من میگفت شوئون داره.
شب زمستون بود و هوا سرد.من دم در خونه نشسته بودم زیر پتو. داشتم  اتیش تو حیاط رو نگاه میکردم و لذت میبردم.ابجیام مدام برام سیخ به سیخ دنده و جیگر میاوردن معده ام دیگ داشت ارور میداد.
داییم اونشب اومد خونمون وبا شیکم بزرگش بغلم کردو مثل یه دایی بوسم کردو گفت:ایول مرد کم کم دیگه باید برات بریم خواستگاری.منم که بچه!گفتم دایی بی زحمت 3 تا!دیدم داییم مث کاپوت پیکان داره میلرزه از خنده . نفهمیدم چرا.
اونشب عالی بود. موقع خوابیدن رفتم بغل بابام و کنارش دراز کشیدم تو رخت خواب.عادت داشت دستشو میذاشت زیر سرم.هر وقت پیشش میخوابیدم بالشت برام بی معنا بود حتی اگه از پر قو باشه.دستمو انداختم رو شونه هاش و شروع کردم به گریه کردن.
با صدای هق هق و گرفته پرسیدم ازش:بابا اخه چرا من ؟!چرا خدا این کارو بامن کرد؟!چرا کاری کرد که از 3 جا عمل بشم؟!مگ خدا دوسم نداره؟!اخه من تو این سن و سال چه گناهی کردم؟!نمیدونم چرا ولی صدای بابام تغییر کرد اینگار داشت یه چیزی رو قورت میداد.نمیدونستم چیه ولی بهش میگفتن بغض!
با صدای لرزونی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:سامان پسرم این چیزا واسه همه اتفاق میفته.تازه کی گفته خدا دوست نداره؟!!!اتفاقا خیلی دوست داشته از اتاق عمل زنده کشیدت بیرون!دوستت داره که منو داری!
یهو روشو کرد اونطرف و دیگ بهم نگاه نکرد.فک کنم نتوسته بود قورتش بده.من رفتم اتاقم وخوابیدم.
صبح  بعد از خوردن  کله پاچه همون گوسفنده داشتم میرفتم بیرون که یهو دوباره حالم بد سد و یه گوشه حیاط شروع کردم به بالا اوردن.مامانم ایدفعه هول نشد و نگرانی قبلی رو نداشت.بابام عصبی شد یه لحظه کلی بدوبیراه به بیمارستان و دکتر داد و گفت یکی بره بهش زنگ بزنه بگه چرا سامان اینطور شده؟؟؟
مامانم رفت گوشیو برداشت و بعد از چند دیقه برگشت وگفت دکترگفته مشکلی نیس احتمالا از خوراکه!مامانم  فقط  مدام داشت روز ها رو حساب میکرد.و پرسید امروز روز چندمه که بابام جواب داد روز بیستم چطور مگه؟مامانم هول هولکی گفت هیچی هیچی فقط میخواستم بدونم.
وقتی گوشی رو چک کردم دیدم مامانم اصلا به کسی زنگ نزده!!گیج شده بودم و هیچی برام مشخص نبود!
هر روز که میگذشت من حالم بدتر میشد.سردردام دوباره داشت شروع میشد هرروز شدید تر از روز قبل وبابام هر روز ناراحت تر و ونگرانتر اما مامانم فقط صبر میکرد.نمیدونم اما منتظر یه چیزی بود.یه زمان!!
4روز مونده بود به شب قدر که من وسط خونه یهو از هوش رفتم.وقتی چشمام رو باز کردم بدترین کابوسمو دیدم.بیمارستان!!!!!
نه!!! دوباره نه...!
-مامان من چرا اینجام؟ دوباره.....
مامانم جواب داد سامان پسرم قربونت برم دیگ وقتش شده بود.نپرسیدم وقت چی؟ ترسیده بودم و تنها چیزی که جلوی نفس نفس زدنم رو می گرفت گرمی دستای مامانم بود.
چند روزبعدصبحونه بهم ندادن ویه قرص دادن بهم با یه لباس که فقط یه جا رو یادم مینداخت.رو تخت بردنم بیرون رسیدم پشت در اتاق عمل وقتی به زور با سواد دوم ابتداییم تونستم بر چسب اتاق عمل رو بخونم از تخت پریدم پایین وبه قصد فرار تو سالن دویدم که یهو خود دکتر فرزان بغلم کرد و با صدای ارومش گفت سامان چی شده؟
منم با صدای لرزون گفتم اونا میخوان دوباره سر و شکمم رو باز کنن . من میترسم اقا دکتر!!دکتر گفت مگه ازمن بدت میاد؟منو تو که با هم دوستیم.و منو برد تو اتاق عمل ودرازم کرد رو تخت وقتی پرستار میخواست دعای دور گردنمو باز کنه دکتر با یه لحن دعوا گفت چیکار داری میکنی؟؟این دعا از اقا سامان داره مراقبت میکنه برو کنار اصلا منو سامان با هم قول و قرار داریم که تا چند ساعت بخوابه ومن مراقبش باشم که کسی اذیتش نکنه!مگه نه سامان؟!منم گفتم بله و یه ماسک اومد رو دهنم و....
چشمام به زور باز میشد.یکی هی صدام میزد سامان صدامو میشنوی؟ و اروم به صورتم چک میزد.من زور و توان نداشتنم که جواب بدم.
هی صدا میزد سامان!سامان بیدار شو!بالاخره با کلی زحمت تونستم بگم:ها؟چیه؟که دیگ ولم کرد.دکتر بیهوشی بود میخواست ببینه سالمم یا نه.
دوباره رفتم تو هپروت.وقتی بیدار شدم ابجی و بابام بالا سرم بودن.هنوز بوی اتاق عمل تو تنم بود و منگ بودم.اما با اونهمه میتونستم خیلی اسون لبخند اروم مامانمو بفهمم.لبخندی با ارامش رو لباش جا خشک کرده بود.اون شبی که عمل شدم شب 22 رمضون بود و دکتر ساعت1 نصف شب برای عمل من اومده بود. بعد از 12سال امشب تازه راز 5 دقیقه صحبتای بالا پله ها رو فهمیدم!!
مامان:دکتر سامان دوباره بالا اورده وحاش خراب شده!!!اونکه 3 بار عمل شده!
دکتر:طبیعیه!تو فک کردی که سامان حالش خوب شده!؟؟نه!!اون 3باره که پشت سر هم عمل شده بدنش دیگ دووم نداره. اینبار اگه عمل بشه زیر عمل تموم میکنه!ببرش خونه و 1ماه حسابی بهش رسیدگی کن. وسر 30 روز بیارش برای عمل. من تازه فهمیدم مامانم چیکار کرده با خودش و قلبش!!حتی به بابام هم چیزی نگفته بود چون میدونست فقط یه مادر میتونه زیر بار همچین حقیقتی طاقت بیاره!!ازخوش گذشت که یه خونواده شاد باشه.که من شاد باشم و خوب شم اما خودش تو اوج نگرانی!!!
نه هنوز هم نمیتونم بفهمم مامانم چیکار کرده.فقط یه مادر دیگ میتونه درکش کنه.
الحق که بهشت زیر پاته مامان!!!!
    




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
16 آبان 93
milad tarvan
8 مرداد 97 12:15 ب.ظ
متن زیبایی بود. موفق باشید
15 اسفند 96 11:20 ب.ظ
من اعتقاد دارم تمام ایده هایی که برای پست خود ارائه کرده اید.

آنها واقعا قانع کننده هستند و قطعا کار خواهند کرد. هنوز،
پست ها برای شروع بسیار سریع هستند. ممکن است فقط شما آنها را کمی از زمان بعدی بکشید؟
از پست شما متشکرم
14 اسفند 96 09:23 ب.ظ
شما در واقع آن را با ارائه خود را بسیار آسان به نظر می رسد، اما من
برای پیدا کردن این موضوع واقعا چیزی است که به اعتقاد من به هیچ وجه درک نمی کنم.

این نوع احساس بسیار پیچیده و بسیار بزرگ برای من است.
من به دنبال آینده خود را قرار داده، من سعی خواهم کرد
چنگ زدن از آن!
10 اسفند 96 09:03 ب.ظ
مهم نیست که چه کسی یکی از چیزهای ضروری اش را جستجو کند، بنابراین او می خواهد باشد
در دسترس است که به طور کامل، بنابراین چیزی که در اینجا نگهداری می شود.
28 دی 96 08:47 ق.ظ
سلام آیداهو! من تصمیم گرفتم که در کار خسته شوم
برای مرور وب سایت شما در آیفون من در طول ناهار.

من واقعا اطلاعاتی را که اینجا ارائه می دهم دوست دارم و نمی توانم منتظر بمانم تا وقتی نگاه می کنم نگاه کنم
خانه من از اینکه وبلاگ شما را بر روی تلفن همراهم بارگیری کردم ترسیدم
من حتی از WIFI استفاده نمی کنم، فقط 3G.. به هر حال، وبلاگ عالی!
17 آذر 96 05:20 ب.ظ
I always used to study post in news papers but now as I am a user of internet so from now I am using net for articles or reviews,
thanks to web.
30 مرداد 96 02:39 ب.ظ
Good web site you have here.. It's difficult to find high-quality writing like yours nowadays.
I seriously appreciate individuals like you! Take care!!
17 مرداد 96 04:44 ق.ظ
Hi there, just became alert to your blog through Google, and
found that it is really informative. I'm going to watch out for brussels.
I'll appreciate if you continue this in future. A lot of people will be benefited from your writing.
Cheers!
16 مرداد 96 06:13 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here from a different website and thought I might
as well check things out. I like what I see so i am just following
you. Look forward to finding out about your web page repeatedly.
13 مرداد 96 02:14 ب.ظ
My brother suggested I might like this web site. He was once totally right.
This submit truly made my day. You cann't believe just how a lot time
I had spent for this information! Thank you!
13 مرداد 96 12:27 ب.ظ
Good respond in return of this query with real arguments and explaining everything
about that.
7 مرداد 96 10:38 ق.ظ
Hey there would you mind letting me know which hosting company you're using?
I've loaded your blog in 3 different browsers and I must say this blog loads
a lot quicker then most. Can you recommend a good internet hosting provider at a fair price?
Cheers, I appreciate it!
25 فروردین 96 03:08 ب.ظ
Wow, marvelous blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your web site is magnificent, let alone the content!
22 فروردین 96 03:31 ق.ظ
I constantly spent my half an hour to read this webpage's articles daily along with a mug of coffee.
21 فروردین 96 07:48 ب.ظ
What's up mates, nice paragraph and fastidious urging commented
here, I am in fact enjoying by these.
5 تیر 94 02:49 ق.ظ
عاشق این متن های 5دقیقهات هستم اخه بابا یک ساعت خوندنش طول میکشه
16 آبان 93 06:16 ب.ظ
سلام وب قشنگی داری خیلی خوشم اومد...
راستش این خیلی طولانی بود نخوندم
لطفا به وبم سر بزن خیلی واسم مهمه...
پیشاپیش ممنون از حضورت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر