تبلیغات
حرفهایی برای گفتن
 
حرفهایی برای گفتن
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : milad tarvan
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدا .........
همین و بس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
31 خرداد 94
milad tarvan
هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است

و کسی چه میداند؟! شاید که واپسین لحظه باشد….!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
17 بهمن 93
milad tarvan

کودکی که از تاریکی می‌ترسد را می‌توان بخشید .

تراژدی زندگی زمانیست که مردی از روشنایی بترسد . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
20 آذر 93
milad tarvan

هنگامی که در زندگی اوج میگیری

دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی

اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری

آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
7 آذر 93
milad tarvan
اگر رویاهات رو نسازی ، یه نفر استخدامت می‌کنه تا رویاهای اونو بسازی . . .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
5 آذر 93
milad tarvan

انسان ها

به نسـبت هر ظرفیتی که برای کسب تجربه دارند عاقلند

نه به نسبت تجاربی که اندوخته اند . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
29 آبان 93
milad tarvan

باز هم بلند شو ، ایستادن کسی که زمینش زده اند

از کسی که به زور سر پایش نگه داشته اند زیباتر است . .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
23 آبان 93
milad tarvan

تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند :

اول ، مورد تمسخر واقع شده‌اند .

دوم ، به شدت با آنها مخالفت شده است .

سوم ، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شده‌اند .

(آرتور شوپنهاور)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
18 آبان 93
milad tarvan

امید یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد

ایمان یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد

شجاعت یعنی اینکه باعث شویم چیزی اتفاق بیفتد . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
17 آبان 93
milad tarvan
-مامان:اقای دکتر ایشاا...مرخصه دیگ؟؟؟
من فقط چشم دوخته بودم به لبای دکتر و رو تخت که ملافه سفیدی داشت و نرم بود  تیکه داده بودم به دوتا بالشت اخه هنوز درست نمیتونستم رو پام وایستم چون تازه یه هفته از عمل گذشته بود عمل سختی بود. من 3 ساعت تو اتاق عمل بیهوش بودم.هنوز جای بخیه هام درد میکرد و اصلا روبه راه نبودم هنوز یکم سرم درد میکرد.
که دیدم یهو دکتر با لحن شوخی گفت:اره.اقا سامان دیگ حالش خوب شده ببریدش خونه پیش ابجیاش!
اشک تو چشای مامانم جمع شده بود یه خوشحالی با حال داشت تو چشاش موج میزد.
-مامان:سامان  پاشو لباساتو بپوش الان بابا میاد دنبالمون که بریم خونه.
لباسامو پوشیدمو تا پایین پله ها مامانم زیر بغلمو گرفت و اروم منو از پله های رنگ و رو رفته میاورد پایین که یه دفعه:
-مامان:سامان چی شد؟سامان جان!!
-مامان داره حالم بد میشه. 
مثل همون موقعی ک مریض بودم شروع کردم به استفراغ مامانم منو یه گوشه نشوند و تیز رفت پیش دکتر.نفهمیدم چی به هم گفتن اما وقتی مامانمو دیدم برق چشاش رفته بود و تا منو دید یهو خندید و گفت:بریم بخاطر اثر داروهاس خوب میشه.
دم در نگهبانی بابام اومد و بغلم کرد و با دستای زبر و زمختش صورتمو تو دستاش گرفت و چسبوند به لباش و تا میتونست بوسم کرد. هیچوقت اینقد بابامو خوشحال ندیده بودم.بعد رفت سمت مامانم و  وسایلو ازش گرفت و کنار جاده یه ماشین گرفت.
تا برسیم خونه حدود2 ساعت تو راه بودیم. من بین مامان بابام  نشسته بودم و اونا نوبتی انگار که  نذریه هی بوس میکردن  ودست رو سر کچل شده ام  میکشیدن.
وقتی رسیدیم سر کوچه همه چیز برام تازه بود.من 30روز بود که خونه رو ندیده بودم.همه چیز یه رنگ دیگ بود.وقتی رسیدم دم در و در باز شد 3 تا فرشته اومدن و دورم چرخیدن و  بغلم کردن وبا بوساشون سر تا پامو خیس کردن.ابجیام خیلی خوشحال بودن که تک داداششون بالاخره بعد از3تا عمل تو یه ماه برگشته خونه!
همه شاد بودیم اما مامانم هنوز تو فکر بود.صبح ها بابامو بیدار میکرد تا بره برام کله پاچه بیاره و عصر ها هم خودش برام عصاره ماهیچه و سبزیجات درست میکرد.روز قبل ماه رمضون بود که بابام بایه گوسفند قهوه ای رنگ چاق و چله از در اومد تو حیاط.من خیلی خوشحال شدم وتا شب باهاش بازی کردم وقتی شب شد بابام که خودش وارد بود دست به چاقو شد و گوسفند رو زد زمین.یه قطره از خونشم زد به پیشونیه من میگفت شوئون داره.
شب زمستون بود و هوا سرد.من دم در خونه نشسته بودم زیر پتو. داشتم  اتیش تو حیاط رو نگاه میکردم و لذت میبردم.ابجیام مدام برام سیخ به سیخ دنده و جیگر میاوردن معده ام دیگ داشت ارور میداد.
داییم اونشب اومد خونمون وبا شیکم بزرگش بغلم کردو مثل یه دایی بوسم کردو گفت:ایول مرد کم کم دیگه باید برات بریم خواستگاری.منم که بچه!گفتم دایی بی زحمت 3 تا!دیدم داییم مث کاپوت پیکان داره میلرزه از خنده . نفهمیدم چرا.
اونشب عالی بود. موقع خوابیدن رفتم بغل بابام و کنارش دراز کشیدم تو رخت خواب.عادت داشت دستشو میذاشت زیر سرم.هر وقت پیشش میخوابیدم بالشت برام بی معنا بود حتی اگه از پر قو باشه.دستمو انداختم رو شونه هاش و شروع کردم به گریه کردن.
با صدای هق هق و گرفته پرسیدم ازش:بابا اخه چرا من ؟!چرا خدا این کارو بامن کرد؟!چرا کاری کرد که از 3 جا عمل بشم؟!مگ خدا دوسم نداره؟!اخه من تو این سن و سال چه گناهی کردم؟!نمیدونم چرا ولی صدای بابام تغییر کرد اینگار داشت یه چیزی رو قورت میداد.نمیدونستم چیه ولی بهش میگفتن بغض!
با صدای لرزونی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:سامان پسرم این چیزا واسه همه اتفاق میفته.تازه کی گفته خدا دوست نداره؟!!!اتفاقا خیلی دوست داشته از اتاق عمل زنده کشیدت بیرون!دوستت داره که منو داری!
یهو روشو کرد اونطرف و دیگ بهم نگاه نکرد.فک کنم نتوسته بود قورتش بده.من رفتم اتاقم وخوابیدم.
صبح  بعد از خوردن  کله پاچه همون گوسفنده داشتم میرفتم بیرون که یهو دوباره حالم بد سد و یه گوشه حیاط شروع کردم به بالا اوردن.مامانم ایدفعه هول نشد و نگرانی قبلی رو نداشت.بابام عصبی شد یه لحظه کلی بدوبیراه به بیمارستان و دکتر داد و گفت یکی بره بهش زنگ بزنه بگه چرا سامان اینطور شده؟؟؟
مامانم رفت گوشیو برداشت و بعد از چند دیقه برگشت وگفت دکترگفته مشکلی نیس احتمالا از خوراکه!مامانم  فقط  مدام داشت روز ها رو حساب میکرد.و پرسید امروز روز چندمه که بابام جواب داد روز بیستم چطور مگه؟مامانم هول هولکی گفت هیچی هیچی فقط میخواستم بدونم.
وقتی گوشی رو چک کردم دیدم مامانم اصلا به کسی زنگ نزده!!گیج شده بودم و هیچی برام مشخص نبود!
هر روز که میگذشت من حالم بدتر میشد.سردردام دوباره داشت شروع میشد هرروز شدید تر از روز قبل وبابام هر روز ناراحت تر و ونگرانتر اما مامانم فقط صبر میکرد.نمیدونم اما منتظر یه چیزی بود.یه زمان!!
4روز مونده بود به شب قدر که من وسط خونه یهو از هوش رفتم.وقتی چشمام رو باز کردم بدترین کابوسمو دیدم.بیمارستان!!!!!
نه!!! دوباره نه...!
-مامان من چرا اینجام؟ دوباره.....
مامانم جواب داد سامان پسرم قربونت برم دیگ وقتش شده بود.نپرسیدم وقت چی؟ ترسیده بودم و تنها چیزی که جلوی نفس نفس زدنم رو می گرفت گرمی دستای مامانم بود.
چند روزبعدصبحونه بهم ندادن ویه قرص دادن بهم با یه لباس که فقط یه جا رو یادم مینداخت.رو تخت بردنم بیرون رسیدم پشت در اتاق عمل وقتی به زور با سواد دوم ابتداییم تونستم بر چسب اتاق عمل رو بخونم از تخت پریدم پایین وبه قصد فرار تو سالن دویدم که یهو خود دکتر فرزان بغلم کرد و با صدای ارومش گفت سامان چی شده؟
منم با صدای لرزون گفتم اونا میخوان دوباره سر و شکمم رو باز کنن . من میترسم اقا دکتر!!دکتر گفت مگه ازمن بدت میاد؟منو تو که با هم دوستیم.و منو برد تو اتاق عمل ودرازم کرد رو تخت وقتی پرستار میخواست دعای دور گردنمو باز کنه دکتر با یه لحن دعوا گفت چیکار داری میکنی؟؟این دعا از اقا سامان داره مراقبت میکنه برو کنار اصلا منو سامان با هم قول و قرار داریم که تا چند ساعت بخوابه ومن مراقبش باشم که کسی اذیتش نکنه!مگه نه سامان؟!منم گفتم بله و یه ماسک اومد رو دهنم و....
چشمام به زور باز میشد.یکی هی صدام میزد سامان صدامو میشنوی؟ و اروم به صورتم چک میزد.من زور و توان نداشتنم که جواب بدم.
هی صدا میزد سامان!سامان بیدار شو!بالاخره با کلی زحمت تونستم بگم:ها؟چیه؟که دیگ ولم کرد.دکتر بیهوشی بود میخواست ببینه سالمم یا نه.
دوباره رفتم تو هپروت.وقتی بیدار شدم ابجی و بابام بالا سرم بودن.هنوز بوی اتاق عمل تو تنم بود و منگ بودم.اما با اونهمه میتونستم خیلی اسون لبخند اروم مامانمو بفهمم.لبخندی با ارامش رو لباش جا خشک کرده بود.اون شبی که عمل شدم شب 22 رمضون بود و دکتر ساعت1 نصف شب برای عمل من اومده بود. بعد از 12سال امشب تازه راز 5 دقیقه صحبتای بالا پله ها رو فهمیدم!!
مامان:دکتر سامان دوباره بالا اورده وحاش خراب شده!!!اونکه 3 بار عمل شده!
دکتر:طبیعیه!تو فک کردی که سامان حالش خوب شده!؟؟نه!!اون 3باره که پشت سر هم عمل شده بدنش دیگ دووم نداره. اینبار اگه عمل بشه زیر عمل تموم میکنه!ببرش خونه و 1ماه حسابی بهش رسیدگی کن. وسر 30 روز بیارش برای عمل. من تازه فهمیدم مامانم چیکار کرده با خودش و قلبش!!حتی به بابام هم چیزی نگفته بود چون میدونست فقط یه مادر میتونه زیر بار همچین حقیقتی طاقت بیاره!!ازخوش گذشت که یه خونواده شاد باشه.که من شاد باشم و خوب شم اما خودش تو اوج نگرانی!!!
نه هنوز هم نمیتونم بفهمم مامانم چیکار کرده.فقط یه مادر دیگ میتونه درکش کنه.
الحق که بهشت زیر پاته مامان!!!!
    




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
16 آبان 93
milad tarvan
ابراز یک کلمه دلگرم کننده به فردی درمانده ، ارزشش بیشتر از ساعتها تعریف و تمجید بعد از کامیابی اوست




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
16 آبان 93
milad tarvan
همیشه به نحوی  درباره آدمها قضاوت کنید که اگر روزی خلافش به شما ثابت شد شرمنده خودتان نباشید !



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
16 آبان 93
milad tarvan
سعی برای بهتر بودن ، بهتر از این است که وانمود کنی که بهترینی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
3 آبان 93
milad tarvan

گاهی وقتا لازمه مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم :

به همه پشت کنیم و مشغول کار خودمون باشیم

چون درست بعد از اینکه کارمون تموم شد ، همه ی اون کسانی که بهشون پشت کرده بودیم

مجبورن بلند بشن و تشویقمون کنن . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
29 مهر 93
milad tarvan

شجاعت همیشه غُرش نمیکند !

گاهی شجاعت صدایی خاموش است در انتهای روز که می گوید :

فردا دوباره “سعی” خواهـم کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
29 مهر 93
milad tarvan


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...